![]() |
![]() |
|
|
با ز کن مردک پیر ... در این جنگل سبز در این باغ پر از نکهت و ناز که به هر گوشه آن خاطره ای دارم باز از زمانی که چنان آب گذشت و دگر باز نگشت. باز کن مردک پیر دراین باغ که عشقآمیز است..... وزگل خاطره ها لبریز است تو نمی دانی هرگوشه از این جنگل سبز، چه صفایی دارد. تو نمی دا نی هر گل که شکفته است به شاخ در نگاه من و یارم چه بهایی دارد باز کن بهر خدا این در پولادین را که گل خاطره، در خاطر من باز شود و نشاطم دلم آغاز شود تو چه دانی که در این گلشن پاک از من و دوست، چه مانده است به جای تو چه دانی دل طوفانی ما را چه رسید؟
باز کن مردک پیر در این باغ پر از خاطره را شاید امروز بیاد آن روز گل من آمده باشد در باغ و از آن نیمکت چوبی سبز گیرد از عاشق دلسوخته خویش سراغ.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:49 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|