![]() |
![]() |
|
|
ای آتش مقدس آریایی نگاه میتراییت قلبم را به پرستشی مانا و ذهنم را به رسشی پایا سنا بخشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:30 توسط مجتبی |
|
|
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر، لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود
و ...
نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...!
و تو... هيچ وقت او را نديده اي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:3 توسط مجتبی |
|
|
حیرتزدهام تشنه یک جرعه جوابم
آیا پس از این دشت رهی است؟ دهی هست؟ یا اینکه به بیراهه دویده است شتابم؟ من کوزه به دوش آمدهام دشت به دشت شاید که تو را، ای عطش گنگ بیابم آهی و نگاهی و... دریغا که خطا بود یک عمر که با آینهها بود خطابم هر صبح حریصانه من و حسرت خفتن هر شب من و اندوه که حیف است بخوابم چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد یک شعله نوشتند ملائک به حسابم می نوشم از این تلخ، اگر آتش، اگر آب حیرتزدهام،
تشنه یک جرعه جوابم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:55 توسط مجتبی |
|
|
سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم اگرهیچ کس برام نموند واسه اینکه سبب منم
کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه می خوام
کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام
تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویای
یه پائیزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چه می دونی نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:13 توسط مجتبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:43 توسط مجتبی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:40 توسط مجتبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:37 توسط مجتبی |
|
|
چون يار نيست بگو بهار برگردد
بهار ما بود آن روز كه يار برگردد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:14 توسط مجتبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:18 توسط مجتبی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط مجتبی |
|
|
فردا و ديروز با هم دست به يكي كردن
وقتي كه چشمامو باز كردم
امروز گذشته بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:11 توسط مجتبی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 17:19 توسط مجتبی |
|
|
سلام!!! همه از من می پرسن که چرا مشکی؟ هر چی فکر کردم پاسخ روشنی نداشتم. بعضی وقتا می گفتم چون مشکی رنگ عشقه، ولی واقعا این دلیلش نیست.
نمی دونم چرا همیشه به رنگ مشکی علاقه خاصی داشته و دارم. یه روز
ناخودآگاه درجواب یه نفر گفتم این تصویر ذهنی منه!!! خوب شاید واقعا این دلیل اصلی باشه. به هر حال با عرض معذرت از همه
اونایی که خواسته بودن رنگ وبلاگمو عوض کنم، باید بگم که اینو می دونم که اگه
این کارو بکنم، دیگه هیچ وقت بهش سر نمیزنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 16:40 توسط مجتبی |
|
|
قناري ـ سار ـ بلبل پر پرستو پر كبوتر پر خزان سوز است باغ دل هر آن گل نازنينتر پر تو و حسرت نشينيها من و آن سخت جانيها تو از دلبستگيها پر تو تا يك آسمان پر
تمام زندگي تكرار يك كوچ است يك پرواز تمام زندگي تكرار يك گل يك گل پرپر تو و چون گل شكفتنها تو و تا اوج رفتنها من و خار جنون در دل من و تير خطر بر پر تمام سينه سرخان روي با ل خويش ميبردند ترا وقتي كه زخم يك كبوتر داشتي بر پر اگر آئينه، آئينه اگر دل، دل اگر پرپر من از گلخانه دل ميبايست مي خواندم كه در اسطوره آتش سياوش پر . سمندر پر هميشه قسمتم اين كنج محنت نيست ميدانم به سوي چشمهايت ميگشايم روزگاري پر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:18 توسط مجتبی |
|
|
آه مگذار که دستان من آن آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد.
آه! مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد. آه ! من چه می گویم؟ آه ! با تو اکنون چه فراموشی ها با من اکنون چه نشستن ها خاموشی هاست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:52 توسط مجتبی |
|
|
با ز کن مردک پیر ... در این جنگل سبز در این باغ پر از نکهت و ناز که به هر گوشه آن خاطره ای دارم باز از زمانی که چنان آب گذشت و دگر باز نگشت. باز کن مردک پیر دراین باغ که عشقآمیز است..... وزگل خاطره ها لبریز است تو نمی دانی هرگوشه از این جنگل سبز، چه صفایی دارد. تو نمی دا نی هر گل که شکفته است به شاخ در نگاه من و یارم چه بهایی دارد باز کن بهر خدا این در پولادین را که گل خاطره، در خاطر من باز شود و نشاطم دلم آغاز شود تو چه دانی که در این گلشن پاک از من و دوست، چه مانده است به جای تو چه دانی دل طوفانی ما را چه رسید؟
باز کن مردک پیر در این باغ پر از خاطره را شاید امروز بیاد آن روز گل من آمده باشد در باغ و از آن نیمکت چوبی سبز گیرد از عاشق دلسوخته خویش سراغ.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:49 توسط مجتبی |
|
|
شايد محال نيست .... آن كس كه درد عشق بداند اشكي بر اين سخن بفشاند
سر در كمند عشق تو جان در هواي توست شايد محال نيست كه بعد از هزار سال روزي غبار ما را بوي باد د ردوردست دشتي از ديده ها نهان بر برگ ارغواني پيچيده با خزان يا پاي جويباري چون اشك ما روان پهلوي يكديگر بنشاند ما را به يكديگر برساند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:41 توسط مجتبی |
|
|
اي مرغ آفتاب......
زنداني ديار شب جاوداني ام يك روز از دريچه زندان من بتاب...! اي مرغ آفتاب... با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد...! من بيقرار و تشنه پروازم
تا خود كجا رسم به هم آوازم...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:47 توسط مجتبی |
|
|
چه دنياي عجيبيه!!! شهرام جزايري با اون همه اختلاس، به راحتي از مملكت فرار
مي كنه وهنوز كسي نتونسته بفهمه كه كجاست؟؟؟ در اين گيرو دار شنيدن خبراقدام دادگاه قم در دستگيري يك طلبه جوان به جرم كه
اينكه خيلي اززمين خوران در سيرجان را لو داده، آدمو به فكر وا ميداره. حلا شما رابطه بين فرار يكي از بزرگترين مفسدين اقتصادي و دستگيري يك طلبه
جوان به جرم معرفي زمين خواران را با هم پيدا كنيد؟؟؟؟؟؟ شايد رسم زمونه اينطوريه كه سارق آزاد باشه و مسروق
زنداني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 16:49 توسط مجتبی |
|
|
سلام!
یادم یه SMS به دستم رسید به این مضمون که آفتابگردون هیچ وقت خیانت نمیکنه. تصمیم گرفتم اسم وبلاگم بذارم آفتابگردون. ولی بعد از مدتی متوجه شدم که آفتابگردونم خیانت میکنه! بعضی آفتابگردونا شبها به جای اینکه سرشون پایین بگیرند، به آسمون پر از ستاره نگاه میکنند. دنبال چی میگردن، من نمیدونم. ولی با این وجود من به آفتابگردونم اعتماد دارم، میدونم هیچ وقت خیانت نمیکنه!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:53 توسط مجتبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|